ده برابر بردیا...
سی ساله شدم...
درست ده برابر سن تو...

روز تولدم به خاله گفتی: برا مامان لباس بخرم خوبه؟؟؟ و باز منو بردی به رویاهایی که فکر میکردم ازم دورن... چشم بر هم زدیم و پسرک انقدر بزرگ شده که به فکر کادوی تولد مامانشه!!
حسابش از دستم در رفت که چند بار منو بوسیدی ... و گفتی: مبارکت باشه مامانی... بزرگ شدی؟؟؟ تخت خوابتو دوست داری؟ تنها تو اتاقت میخوابی؟ آفرین
خودم شنیدم که به بابایی گفتی: ببین مامان ماشالله چه خوب نقاشی میکشه تو بلد نیستی!!!
خودم شنیدم که خیلی بی مقدمه بهم گفتی: مامان انقدر دوست دارم که عاشقتم!!!
خدایا.. ممنون به خاطر این جمله ها...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ده برابر بردیا... 





